آن سوی دیوار
یادداشت های یک ایرانی از زندگی اش در اسرائیل
Sunday, August 12, 2007
افسانۀ سه سلمانی - 2
ادامۀ داستان
-------------
من ماشيح را انتخاب كردم .
در همان لحظه اى كه روى كرسى بلندش نشستم ، مثل سگ پشيمان شدم. وقتى تديوس ديد كه تصميم سرنوشت ساز من به نفع شرق بوده است، طورى رنگش پريد كه انگار آژان ديده است، گر چه شك دارم كه هرگز اين اصطلاح را شنيده باشد. ديدمش که به آرامى چرخيد و به طرف قسمت زنانه رفت. بعد از مدت كوتاهى صداى خفه گريه ای از آن سو شنيده شد. خودم را به نشنيدن زدم، ولى خيلى دمق شدم .
حالا تديوس به خانه برمى گردد و بچه هاى گرسنه اش دورش جمع خواهند شد:
"پاپا ، دلاچگو فلاچش ؟"
و تديوس جواب خواهد داد:" او ديگرى را انتخاب كرد......."
ماشيح هم که خيلى عصبانى شده بود، سرم را تقريبا كچل كرد.
*****

به خاطر اين حادثه ، بى صبرانه منتظر رشد كاكلم شدم چون از ته قلب آرزو داشتم بتوانم توهين سختى را كه به تديوس كرده بودم جبران كنم . قبل از ورودم بارها از مقابل در شيشه اى رد شدم و تا مطمئن نشدم كه همه سخت سرگرم سلمانى اند و فقط تديوس بيكاراست ، وارد نشدم .
در يك آن به طرف صندلى خالى سلمانى مهاجر پريدم، ولى خيط کاشتم. در گوشهء مغازه ، پسر بچه اى پنهان شده بود كه از كمينگاه من از بيرون قابل تشخيص نبود و همين پسر جلوى دماغ من روى صندلى تديوس پريد و آن را فتح كرد.
به اين ترتيب تساوى ايجاد شد. ماشيح، تيغش را با حركات آهسته اى تيز مى كرد و نگاهش را از من بر نمى‏داشت، اما تديوس كمى خودش را جمع و جور كرده بود و مشخص بود كه از آن روز تا به حال هنوز در سايهء تحقير زندگى مى كند. گرينشفان اين مار خوش خط و خال، طورى رفتار مى كرد كه انگار روحش هم از جريان خبر ندارد.
با ترس و اضطراب، روى نيمكت به انتظار نشستم : كى زودتر تمام می‌كند، ماشيح يا تديوس؟ اگر باز هم ماشيح مرا تصاحب كند، شكى نيست كه مهاجر بيچاره از درون خرد خواهد شد. مى گويند كه در صومعهء سن‏كاترين، راهبه اى زندگى مى كند كه زمانى در تل آويو آرايشگر معروفى بوده است .
بالاخره مراكش با اختلاف تار مويى پيروز شد. وقتى كه ماشيح مشترى اش را روانه كرد هنوز چند تارمو روى بالاخانهء بچه اى كه زير دست تديوس بود باقى مانده بود....
ماشيح فوری به من رو كرد وگفت : "قربان بفرما ....."
تمام جرأتم را كه تا به حال از وجودش هم خبر نداشتم، جمع كردم و گفتم : "ممنون ، صبر مى كنم تا كار ايشون تموم بشه ....."
صورت تديوس از شادى درخشيد، در حالى كه ماشيح شوكه شده و خودش را به صندلى گرفته بود تا به زمين نيفتد. چشمانش مثل پرنده اى كه تير از قلبش عبور كرده باشد پرپر مى زدند.
ماشيح بيچاره به تته پته افتاد: "ولى، ولى من .... ، كارم تموم شده ، قربان .... آخه چرا..."
در همين لحظه تديوس پسرك را مرخص كرد و ما در سلمانى تنها مانديم .
*****

هرگز به اين وضوح حس نكرده بودم كه انسان، عروسك ناتوانى در دست تقدير است . مثلاً ممكن بود همين جا، بدون آن كه كسى مقصر باشد، داستان ما مثل تراژدى هاى يونانى به قتل ختم شود.
بحران به اوج خود رسيده بود. گوشه هاى لب مهاجر پيچ خورده و دماغش قرمز شده بود. واضح بود كه اگر قدم نسنجيده اى به طرف صندلى ماشيح بردارم، تديوس با صداى ناخوشايندی غش خواهد كرد.
ماشيح در حالى كه دسته تيغ در دستش مى رقصيد با نگاهى سوزان به من خيره شده بود. او زجر زيادى كشيده و جان به كف آماده بود.
گرينشفان در سكوت به ما پشت كرده بود و داشت پول مى شمرد، تازه متوجه شدم كه كتفش دارد مى لرزد. از قرار معلوم، بى تفاوتى اش فقط نوعى استتار بوده است. او هم در تمام اين مدت مرا دوست داشته ولى بروز نمى‏داده است .
ضعف عجيبى بر من مسلط شد، كلمات، بى اختيار از دهانم بیرون پريدند: "من نسبت به همتون كشش دارم، شما بين خودتون تصميم بگيرين .. "
ولى آنها تكان نخوردند. فقط گرينشفان دستش را به پشتش برد و به آرامى شير آب گرم را باز كرد.
سه جفت چشم بزرگ با هم به من مى گفتند : "منو انتخاب كن !"
انديشه ها در سرم گرگم به هوا بازى مى كردند. چطور است پيشنهاد كنم كه دسته جمعى سلمانى‏ام كنند، يا رولت روسى بازى كنيم، يكى مرا سلمانى كند و ديگران خودكشى كنند؟ هر چيزى جز اين تنِش ساكت و كشنده ...
حدود بيست دقيقه، شايد هم نيم ساعت، همين طور بى حركت ايستاديم، تديوس زير گريه زد. نجواكنان گفتم: "يالله ديگه ، ميشه تصميم بگيرين ؟"
ماشيح با صداى گرفته اى گفت : "براى ما فرقى نمى كنه، هر كسى رو كه آقا انتخاب كنه ...."
و همه باز به من خيره شدند. به طرف آينه رفتم و به موهاى سفيدم دست كشيدم. در عرض يك ساعت به اندازه چند هفته پير شده بودم و راه حلى در كار نبود. بدون گفتن كلمه اى، باصداى مبهم زنگ، از سلمانى فرار كردم و ديگر به آنجا برنگشتم. از آن به بعد ديگر به سلمانى نمى روم و موهايم را مثل هيپى ها بلند مى‏كنم.
شايد جنبش هيپى ها هم همين طور از يك آرايشگاه با سه سلمانى آغاز شده باشد.

Labels:

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Tuesday, August 07, 2007
افسانۀ سه سلمانی - 1

دیشب که بعد از مدت ها انتظار بالاخره موفق شدم در ساعت 10 شب سلمانی ام را که یک یهودی سوریه ای ست به خانه بکشانم تا صفایی به تتمۀ موهای پریشانم بدهد به یاد این داستان طنز نویس معروف اسرائیلی افرئیم کیشون افتادم که با ظرافت حساسیت رابطۀ مهاجران قدیمی و جدید را نشان می دهد. چون کمی طولانی ست آن را به دو پست تقسیم می کنم تا تعلیق ایجاد شود. ترجمه از خودم است، نظرات سازنده و مخرب فراموش نشود.

افسانۀ سه سلمانی

آرا يشگاهى كه من درآن موهايم را اصلاح مى كنم ، شايد مجلل‏ترين آرايشگاه خاورميانه نباشد ولى همهء مواد لازم را براى يك داستان موفق دارد: سه تا صندلى ، سه تا دستشويى و زنگى كه هر وقت كسى در را بازمى كند، به صدا در مى‏آيد.
وقتى براى اولين بار زنگشان را زدم، سلمانى مسن و طاسى به پيشوازم آمد، به يک صندلى خالى اشاره كرد و گفت : "بفرما."
قبل از اين كه خود را در اختيارش بگذارم به او هشدار دادم كه مىخواهم فقط كمى موهايم را مرتب كند، چون من از موهاى بلند و مواج خوشم مى آيد. مردك سرش را به نشانهء تفاهم تكان داد و در عرض يك ربع ساعت در حالى كه پاهايش در انبوه زلف و كاكل هاى من فرو رفته بود و لب هايش سرود شادی سر می‌دادند، مرا به يك ملوان جوان امريكايى تبديل كرد. بعد از اين قتل عام ناجوانمردانه، سلمانى طاس ادعا كرد كه او صاحب مغازه نيست، يعنى پول چايى هم مى خواهد و به اين ترتيب از هم جدا شديم . راستش كينه اش را به دل نگرفتم، چون مى دانستم كه سرم را به دلايل روانى تا آخر سرزنش كرده است. فوراً پيش خودم حدس زدم كه اسمش بايد گرينشفان باشد.
*****

بعد از دو ماه كه دوباره كمى قيافهء آدميزاد پيدا كردم، باز زنگ سلمانى را به صدا در آوردم. اين بار گرينشفان داشت موهاى يكى از اين دلال هاى سياسى را فر شش ماهه مى داد كه سلمانى دوم، كه مردى لاغر اندام و به طرز شديدى عينكى بود كنار صندلى خالى ايستاد و گفت : "بفرمايين .."
در يك لحظه در دلم تصميم گرفتم كه با او تجربه های آزمايشى نكنم، بلكه دوباره پيش گرينشفان طاس اصلاح كنم. درست است كه او زيادى قيچى مى كند ولى من حالا ديگر عقده هايش را مى شناسم و قادر به خنثى سازی‏شان هستم. به سلمانى لاغر جواب دادم : "ممنون ، من منتظر همكارت هستم ."
سلمانی لاغر هم با مهربانى لبخند زد و حولهء سفيد را تا كمر توى يقه ام فرو كرد. اشاره كردم : "همون طور كه عرض کردم ، منتظر همكارتون بودم ..."
مرد لاغر گفت : "بله ، خوبه" و مرا نشاند.
گرينشفان نجواكنان وضعيت را برايم روشن كرد: "اين بابا تازه مهاجره ، عبرى نمى فهمه ..."
چون موضوع به محدودهء جذب و پذيرش مهاجران كشيده شده بود و از آنجا كه من هرگز نمى خواهم كاسب خرده پايى را به خاطر بيگانگی انش برنجانم، فورا به مقاومتم خاتمه دادم. خودم را کاملاً در اختيار سلمانی لاغر گذاشتم و فقط به زبان رومانى دست و پا شكسته‏اى برايش توضيح دادم كه چون موهاى قشنگى دارم و دوست دارم انبوه و خيلى بلند بمانند، پس بهتر است موهايم را زياد كوتاه نكند و فقط قسمت هاى اضافى و پراكنده را اصلاح كند. سلمانى مهاجر، شنونده خوبى بود، ولى متأسفانه از لهستان آمده بود. نتيجه اين كه دوباره سرم بيخود و بى جهت به باد رفت و تبديل به گوسفندى بعد از پشم چينى شدم. نه فقط اين، بلكه موج عظيمى هم از ادوكلن از هر سو بر سر و رويم باريدن گرفت. از دست يك سلمانى قديمى نصف اين را هم تحمل نمى كردم ، ولى تديوس تازه مهاجر بود و ممکن بود انتقاد مرا نوعى تزلزل به موقعيت اجتماعى از پيش متزلزلش تعبير کند.
********
راند سوم با نشانه هاى خوبى آغاز شد. وارد مغازه شدم و زنگ را به صدا در آوردم ، ديدم كه مهاجر دارد به دنبال فرق سر پيرمرد ناشناسى مى گردد و گرينشفان مثل يك پرنده آزاد است . به سرعت خودم را روى صندلى اش انداختم ، ولى در همين لحظه، روپوشش را درآورد و گفت : "زنگ تفريح" . نه تنها اين، بلكه در آينه به جايش شکل و شمايل كاملاً جديدى ظاهر شد: سلمانى سوم، جوانى از جماعت میزراخی ها بود كه بعداً تصميم گرفتم ، اسمش بايد ماشيَح باشد.
ماشيَح گفت : "آقا بفرما ، برات بزنم؟"
مسئلهء حساس اعتدال پيش آمده بود، در واقع من تديوس مهاجر را بر اين سومى ترجيح مى دادم، چون كم حرفى‏اش را ثابت كرده بود، ولى در شرايط موجود، امتناعم بر ادعاى نژاد پرست بودن اشكنازى(١) ها صحه می‌گذاشت.
نگاهى به گرينشفان انداختم ، شايد راه حلى داشته باشد، ولى طرف طورى در روزنامهء عصر فرو رفته بود كه انگار دارد با زبان بى زبانى مى گويد: "آقا جان دنياى بى رحمى است، هركسى بايد به تنهايى گليمش را از آب بيرون بكشد". درهمين لحظات برايم روشن شد كه گرچه گرينشفان پول ها را براى صندوق جمع مى كند، ولى در مغازه قدرت قضايى ندارد. به ماشيح گفتم :" من هوا دار موهاى بلند هستم ، لطفاً سرم را با احتياط اصلاح كن" . ماشيح گفت : "اى به چشم" و در حالى كه داشت رويدادهاى دوران جوانى اش را با تاريخ معاصركشور مراكش تركيب مى كرد، بيشتر از هر سلمانى دون پايهء ديگرى كه درهشت سال اخير ديده بودم، مو روى سرم باقى گذاشت، که اين به نوبهء خودش برايم سورپريز خوشايندى بود.
*****

در اواخر روز اول ماه آدار بار ديگر زنگ را زدم ، ولى فوراً متوجه شدم كه در وضعيت بسيار خطرناكى گير افتاده‏ام . معلوم شد كه گرينشفان مشغول بلند كردن قد يكى از اين اوباش كوتوله است و در مقابلش تديوس و ماشيح با هم بى صبرانه به انتظار قربانى نشسته اند. مى خواستم فوراً برگردم تا از برخوردشان جلوگيرى كنم ، ولى دير جنبيدم چون هر دويشان از جا بلند شده و به صندلى‏شان اشاره كردند:
"بفرما."
وضعيت از اين وخيم‏تر امكان ندارد، از جنبهء انسان دوستانه، اين نوعى معماى ابدى است، كه تقريباً هيچ راه حل عملى ندارد، يكى بايد سلمانى كند و ديگرى بايد قربانى شود.
ادامه دارد...

Labels:

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Wednesday, April 04, 2007
تپلی

ترجمۀ داستان کوتاه تپلی نوشتۀ نویسندۀ باحال اسرائیلی اتگار کرت را که قبلاً هم داستانی از او پست کرده بودم را بخوانید و نظرخواهی را فراموش نکنید.
تپلى
جا خوردم؟ البته كه جا خوردم. فکرشو بکن، تو با يه دختر مي رى بيرون . قرار اول، قراردوم، اين ور رستوران، اون ور سينما و هميشه در طى روز. بعد شروع مى كنين با هم خوابيدن، رابطهء جنسى تون حرف نداره، احساس هم كم كم از راه مى رسه. اون وقت يه روز دختره گريه كنون مي‌آد سراغت و تو بغلش مى كنى، آرومش مى كنى، بهت مى گه كه ديگه اينجورى نمى تونه ادامه بده، كه يه رازى داره، نه يه راز الكى بلکه يه چيز تاريك، يه نفرين، يه چيزى كه هميشه مى خواسته بهت بگه ولى جرأتشو نداشته. همين چيز، مثل دو تُن بار رو دوشش سنگينى مى كنه. حتماً بايد بهت بگه، ولى مى دونه كه وقتى رازشو فاش كنه، ولش مى كنى، حقم دارى ولش کنی. درست بعد از اين حرف دوباره می زنه زيرگريه. تو ميگى : "من ولت نمى كنم باور كن، من دوستت دارم ." شايد تو ظاهراً كمى آشفته به نظر بياى، ولى واقعاً آشفته نيستى، اگرم باشى بيشتر به خاطر گريه هاشه، تا به خاطر رازش. تجربه بهت ياد داده كه اكثر رازهايى كه هر دفعه باعث داغون شدن زن ها مى شه، چيزى بيشتر از خوابيدن با حيوانات، با افراد خانواده يا با كسى كه بابتش بهشون پول داده نيست. هميشه زن ها آخر سر ميگن : "من يه فاحشه ام ." و تو بغلشون مى كنى و مي‌گى : "نه تو نيستى، تو نيستى. "يا اگه بازم به گريه ادامه بدن ميگى: "هيسسسسسسسسس .... "
دختره اصرار مى كنه: "واقعا چيز خيلى وحشتناكيه ." انگار، آرامش تو رو كه انقدرسعى مى‌كنى ازش پنهون كنى حس كرده. تو بهش مى گى: "وقتى تو دلت مي‌گى شايد به نظرت وحشت‌ناك بياد، ولى اين به خاطر برگشت صداست، همون لحظه اى كه بريزيش بيرون مى‌بينى كه به اون بدى ها هم كه فكر مى كردى نيست." و اون تقريباً حرفتو باور مى كنه، مكثى مى كنه و مى گه: "اگه بهت بگم كه من شب ها تبديل به يه مرد چاق و پشمالو و بدون گردن، با يه انگشتر طلا روى انگشت كوچيكم مى شم، بازم منو دوست خواهى داشت؟" و تو جواب مى دى:"مسلّمه." چون چى ديگه مى تونى بگى؟ بگی نه؟ اون فقط داره امتحانت مى‌کنه ببينه واقعا بى قيد و شرط دوستش دارى، و تو هميشه از اين جور امتحان ها سر بلند بيرون ‏اومدى .
جداً وقتى اينو بهش مى گى، مثل موم نرم مى شه و با هم وسط سالن مى خوابين. بعدش همين جورى تو بغل هم مى مونين، اون گريه مى كنه، چون سبك شده ، تو هم گريه مى كنى ولى نمى دونى چرا!
و اون اين بار مثل هميشه پا نمى شه بره خونه. شبو پيش تو مى مونه. تو توى رخت‌خواب بيدار مى مونى، به هيكل قشنگش نگاه مى كنى، به غروب آفتاب، به ماه كه معلوم نيست يه دفعه از كجا پيداش شده، و به نور نقره اى كه تنشو لمس مى‏كنه و موهاشو كه روى پشتش افتاده نوازش مى كنى .
در عرض كمتر از پنج دقيقه كنار خودت روى تخت يه مرد تپل و قد كوتاه پيدا مى كنى. مرده از جاش بلند مى شه، بهت لبخند مى زنه و نيمه خجل لباس مى پوشه.
اون از اطاق می ره بيرون و تو بهت زده پشت سرش راه مى افتى. الان توى سالنه و داره با انگشت هاى تپلش با كنترل تلويزيون بازى مى كنه ، داره برنامه هاى ورزشى مى‏بينه. فوتبال جام باشگاه‌هاى اروپا. وقتى بازيكن ها اشتباه مى كنن فحش رکيک مى ده، وقتى گل مى زنن بلند مى شه و داد مى زنه: گللللللللللل. بعد از بازى بهت مى گه كه چقدر دهنش خشك شده و شكمش خاليه. هوس يه سيخ جوجه كباب كرده، ولى به بَرّه هم حاضره اكتفا كنه. تو باهاش سوار ماشين مى شى و مى بريش يه رستوران كه خودش خوب مى شناسه. اين وضعيت جديد آزارت مى ده، ولى واقعاً نمى دونى چه كار بايد بكنى، مركز تصميم گيريت فلج شده. وقتى وارد اتوبان مى شين دستت مثل روبات دنده عوض مى كنه، و اون روى صندلى بغل دستت مى شينه و با انگشتر طلاش روى داشبرد رنگ مى گيره. سر چهار راه پنجره رو مى كشه پايين، بهت يه چشمك مى زنه و به طرف دختر سربازى كه منتظر ماشين وايساده داد مى زنه: "جيگر، مى خواى مثل بز اون عقب بارت بزنيم ؟"
بعدش توى رستوران، تو اونقدر باهاش كباب مى خورى كه شكمت باد مى كنه، و اون از هر لقمه اش لذت مى بره و مثل بچه ها مى خنده. تو تموم مدت به خودت مى گى اين فقط يه خوابه، درسته كه خواب عجيبيه، ولى از اون هاييه كه زود تموم ميشه.
توى راه ازش مى پرسى كجا مى خواد پياده بشه و اون خودشو به كوچهء على چپ مى زنه، ولى خيلى بيچاره و بى پناه به نظر مياد. بالاخره مجبور مى شى با خودت ببريش خونه . ساعت تقريبا سه بعد از نصف شبه، بهش مى گى من می رم بخوابم، و اون برات دست تكون مى ده و به كانال FASHION TV خيره مى شه. صبح خسته و كوفته با كمى دل درد ازخواب پا ميشى و دختره تو سالن هنوز داره چرت مى زنه. ولى تا تو دوش مى گيرى، از جاش بلند شده . اون با احساس گناه بغلت مى كنه و تو خجل تر از اونى كه بتونى چيزى بگى .
زمان مى گذره و شما هنوز با هم هستين . روابط جنسيتون هر روز بهتر و بهتر می شه، اون ديگه جوون نيست، تو هم همين‌طور، و يه دفعه مى بينى كه دارى راجع به بچه حرف مي‌زنى.
شب ها تو و تپلى با هم می رين خوشگذرونى ، جورى كه به عمرت انقدر خوش نگذروندى . اون تو رو می بره رستوران ها و كاباره هايى كه قبلاً حتى اسمشونم نشنيدى، شما با هم روى ميزها می رقصين، بشقاب مى شكنين و جورى كيف مى كنين ، كه انگار فردايى نيست. طرف خيلى آدم با حاليه، فقط يه كمى بد دهنه، مخصوصاً با زن ها. بعضى وقت ها يه چيزهايى بهشون ميندازه كه دلت مى خواد آب بشى برى تو زمين . ولى جدا از اين، باهاش بودن جداً كيف داره. قبل از آشنايى با اون، علاقه اى به فوتبال نداشتى، ولى حالا همه تيم ها رو مى‌شناسى. هر وقت تيم مورد علاقه‌تون برنده می شه، حس مى كنى انگار يكى از آرزوهات برآورده شده. اين احساس فوق العاده ايه، مخصوصاً براى كسى مثل تو كه اكثر وقت ها خودشم نمی دونه چى مى‏خواد. همين جورى هر شب، خسته و كوفته كنار تپلى جلوى بازی هاى ليگ آرژانتين به خواب می رى و صبح ها دوباره كنار زنى خوشگل و باگذشت، كه اونم رو بى اندازه دوست دارى، بيدار مى شى .


Labels:

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

View My Stats