آن سوی دیوار
یادداشت های یک ایرانی از زندگی اش در اسرائیل
Monday, March 17, 2008
از دو سوی دیوار
این ویدئو داستان دو دوست یکی اسرائیلی بنام موشه شینار و دیگری فلسطینی بنام منیر درویش است. سالها پیش منیر درویش بعنوان مقاطعه کار در ساختن منزل مسکونی موشه شرکت داشته است و رفته رفته دوستی بسیار مستحکمی بین آنان برقرار می شود.
پس از اتفاقات سالهای اخیر و بالا گرفتن جنگ و نزاعها و برپائی دیوار جدا کننده بین فلسطینی ها و اسرائیل بین آنان فاصله می افتد.از آخرین باری که موشه و منیر یکدیگر را دیده اند حدود ١۵ سال می گذرد. تیم خبری تلویزیون دولتی کانادا CBCدر پی آنست که این دو مرد را علیرغم مشکلات قانونی که برای مسافرت هر دوی اینها به مناطق یکدیگر وجود دارد بار دیگر در کنار هم قرار دهد.
این ویدئوی پر احساس از داستان بزرگی حکایت می کند که چگونه عشق و محبت انسانها به یکدیگر قادر است موانع و "دیوار"ها را هر اندازه که بلند هم بنا شده باشند در هم نوردد. احتمالا شما هم با دیدن این ویدئو اشک بر چشمانتان خواهد نشست.
این ویدئوی دیدنی را هفتۀ پیش شازده پژمان به من معرفی کرد، من هم برای چند نفری از دوستانم فرستادمش، امروز دیدم قبلا در بالاترین داغ شده، به هر حال اگر هنوز آن را ندیده اید دیگر وقتش رسیده.
در ضمن ببینید این آقای شهیر شهیدثالث در شهیر بلاگ چه کرده، جداَ قلمش گرم.

Labels:

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Saturday, November 24, 2007
دیدار زنبور عسل از سرزمین شیر و عسل سابق



جری ساینفلد کمدین مشهور امریکایی که شخصاً هر قسمت از سریالش را دست کم 3 بار دیده‌ام از دیروز برای تبلیغ فیلم جدیدش "زنبورعسل" به اسرائیل آمده، رئیس جمهور شیمعون پرس هم که هیچ‌وقت فرصت دیدار با سوپر ستارها را از دست نمی‌دهد اولین میزبان او بوده است.
در دیدارشان وقتی پرس از سریال ساینفلد و طنز آن تعریف می‌کند، ساینفلد در جواب می‌گوید:"حالا می‌فهمم چرا رئیس جمهور شدی!" و وقتی کاخ ریاست جمهوری را نشانش می‌دهند، می‌گوید:"چقدر شبیه یکی از خانه‌های من است!" که البته بعید نیست چون نه کاخ ریاست جمهوری چندان جای پر ابهتی ست و نه جری ساینفلد فقیر. ساینفلد در سال‌های هفتاد چندماهی در یک کیبوتص در اسرائیل داوطلبانه کار می‌کرده‌است.
شاید ندانید که یهودی‌ها به طنازی معروفند و تعداد زیادی از کمدین‌هایی که می‌شناسید و فیلم‌های‌شان را شاید حتی در تلویزیون جمهوری اسلامی هم دیده‌باشید مثل:
جری لوئیس، برادران مارکس، وودی آلن، دنی کی، مل بروکس، ، بیلی کریستال، آدام سندلر، بن استیلر، جان استیوارت، پل ریزر، رُزان بار، بت میدلر، لیزا کادرو(فرندز) ، دیوید شویمر(فرندز) ، دبرا مسینگ (ویل و گریس) و ده‌ها کمدین دیگر یهودی هستند.
فیلم کوتاهی از این دیدار را می‌شود
اینجا دید.

Labels:

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Thursday, November 22, 2007
تاک بکرها
.
گاهی سایت‌های روزنامه‌های اسرائیلی را که نگاه می‌کنی می‌بینی زیر هر مقالۀ سیاسی و نیمه‌سیاسی صدها کامنت وجود دارد که خط فکری اکثرشان افراطی‌ست. خدا نکند مقالۀ یک روزنامه‌نگار کمی تمایل به چپ یا راست داشته‌باشد، چنان او را با کامنت‌های رنگ و وارنگ ضایع می‌کنند که دل آدم به حالش ریش می‌شود، در هر صد کامنت ممکن است یکی دوتا کامنت مشوق پیدا کنی. البته معمولاً سمبۀ راست ها پرزورتر است ولی چپی ها هم کم نمی آورند.(+)
همیشه با نگاه به این کامنت‌ها فکر می‌کردم اگر این مملکت این همه آدم افراطی دارد پس حزب‌های مرکز با رأی چه کسی به پارلمان می‌روند تا چند روز پیش که یکی از شبکه‌های تلویزیونی اسرائیل فیلم مستند بامزه‌ای پخش کرد به نام "تاک بَکرها" یا همان کامنت‌گزاران. سازندۀ این فیلم زمانی به فکر ساختن آن می‌افتد که می‌بیند پدر شصت هفتاد ساله‌اش ساعت‌ها و ساعت‌ها پای بساط کامپیوتر می‌نشیند. وقتی خوب دقت می‌کند می‌فهمد که حضرتش کاری ندارد جز این که برای هر چیزی که به روی صفحه می‌بیند از مقالات و خبرهای روزنامه‌های آن‌لاین گرفته تا بلاگ‌ها کامنت بگذارد. فیلم‌ساز کم‌کم متوجه می‌شود که پدرش در این وسواس تنها نیست و آدم‌های بی‌کاری مثل و بدتر از او فراوانند که بعضی‌شان وقتی موضوع داغی در سایت‌ها مطرح می‌شود 48 ساعت بیدار می‌نشینند و با نام‌های مختلف صدها کامنت می‌گذارند!
کارگردان در جایی می‌گوید: "معمولاً وقتی فیلم مستند می‌سازی هدفت این است که مردم را به حرف زدن وادار کنی و از تو می‌پرسند چگونه مردم را وادار به صحبت کردی ولی در مورد این فیلم مشکل من این بود که نمی‌دانستم چگونه ساکت‌شان کنم!"
یکی از همین تاک‌بکرها در بین حرف‌هایش می‌گوید: "تاک بکرها اسرائیل و همۀ کرۀ زمین را از دیکتاتوری دموکراسی نجات دادند!"
خنده دار است که همین تاک بک ها روزی امید دموکراسی بودند.
وقتی می بینی یک اقلیت پر سر و صدا می‌تواند اکثریت خاموش را از صحنه خارج کند یا حضورش را کمرنگ جلوه دهد چه حالی می شوی؟

Labels:

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Tuesday, September 18, 2007
درد مشترک



دو روزی‌ست که خبر سقوط هواپیمای تایلندی در جزیرۀ پوکت رسانه‌های اسرائیل را مشغول کرده‌است چون در این پرواز 10 سرنشین اسرائیلی هم بوده اند که فقط دو نفر آنها نجات یافتند(+). می‌دانستم چند سالی‌ست که این جزیره یکی از جاذبه‌های توریستی برای اسرائیلی‌هاست ولی وقتی دیدم که در همان پرواز 130 نفره 24 ایرانی هم حضور داشتند برایم تعجب‌آور بود. عجیب‌تر این که متأسفانه در بین از دست رفته‌ها دو زوج اسرائیلی و دو زوج ایرانی در حال گذراندن ماه‌عسل بودند. از اسرائیل گروه بزرگی از متخصصان پزشکی قانونی با کوله‌باری از عکس دندان و دی‌اِن‌اِی برای تشخیص هویت راهی پوکت شده‌اند. خبرهایی هم در مورد هم‌کاری با ایرانی‌ها به گوش می‌رسد. بدبختانه فقط این گونه فاجعه‌ها هستند که می توانند دشمنی‌های بی‌حاصل را برای مدتی کمرنگ کنند.

Labels:

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Saturday, September 08, 2007
لبخند پاسکال

مدتی ست کتابی این دور و برها چاپ شده به نام "لبخند دلفین" که داستان واقعی دوستی عجیب یک جوان بدوی به نام عبدالله و یک دلفین است. قبیلۀ عبدالله ساکن صحرای سینا ست و تابستان‌ها با ماهی‌گیری در دریای سرخ امرار معاش می‌کند. او در پنج سالگی در اثر یک حادثه شنوایی‌اش را از دست می‌دهد و از همان زمان دیگر حرف نمی‌زند و گوشه‌گیر و مطرود می‌شود. یک روز که مشغول ماهی‌گیری بوده دلفینی دومتری به قایقش نزدیک می‌شود، ظاهراً دلفین در وجود او چیزی می‌بیند چون از آن روز یک دوستی عمیق بین‌شان شکل می گیرد. دلفین که اسمش را اِوِلین گذاشته‌اند هر روز به عبدالله سر می‌زند و این دو با هم شنا و بازی و خلاصه کیف دنیا را می‌کنند. جوان بدوی کم کم اعتماد به نفسش را به دست می‌آورد و شروع به حرف زدن می‌کند، از طرفی دوستی با اِوِلین توریست ها را که در صحرای سینا فراوانند به طرفش جذب می‌کند و منبع درآمدی برایش درست می‌شود. امروز عبدالله گوشه گیر صاحب خانواده و مرد سرشناسی شده .
اما چیزی که بیشتر توجه مرا جلب کرد نویسندۀ این کتاب خانم "پاسکال برکوویچ" بود که برای خودش اعجوبه‌ای‌ست. او که در 16 سالگی دو پایش را در حادثۀ قطار در پاریس از دست داده بعد از گذراندن یک بحران سخت خودش را جمع و جور می‌کند و به زندگی لبخند می‌زند، در مصاحبه‌ای می‌گوید:
"کم کم یاد گرفتم جسمم رو بپذیرم، به خودم تو آینه نگاه کنم و اون چه رو می‌بینم دوست داشته باشم. این اتفاق در یه لحظه نمی افته، قدم یه دفعه از 1.67 شده بود یه متر. از همون جا باید تصمیم می‌گرفتم می‌خوام خوشحال باشم یا افسرده. این یه تصمیم بود، نه چیزی که از آسمون نازل می‌شه. باید پا می‌شدم، یه ضربدر روی پاهام می‌زدم و می‌گفتم من اینم."
پاسکال یک سال بعد از حادثه به اسرائیل مهاجرت می‌کند، به دانشگاه حیفا می‌رود تا علوم سیاسی بخواند ولی چون باسن نشستن نداشته و سر کلاس بند نمی‌شده انصراف می‌دهد و تصمیم می‌گیرد خبرنگار شود. از آنجا که چند زبان بلد بوده به زودی در عالم خبرنگاری جا باز می‌کند، یک بار هم برای تهیۀ گزارش دربارۀ یهودی‌های سوریه، از طرف یدیعوت اخرونوت به آن جا فرستاده‌ می‌شود. در سال 94 پاسکال برای تحصیل در رشتۀ سینما به زادگاهش پاریس می‌رود و از آن زمان چند فیلم مستند در اقصی نقاط جهان ساخته و دو کتاب نوشته‌است.
او که یک ورزشکار است به تنهایی با صندلی‌اش از پله‌ها بالا و پایین می‌رود و ورزش‌های مورد علاقه‌اش صخره‌نوردی‌، قایق‌رانی، شنا و کوهنوردی‌ست. پاسکال ازدواج کرده و یک دختر گیس طلایی دارد. جالب این که با شوهرش در یک دیسکوی برزیلی آشنا شده.



Labels:

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Saturday, August 04, 2007
از روسیه با عشق
یکی دو روز پیش یدیعوت اَخَرونوت گزارش جالبی منتشر کرده بود در مورد عروسی یک جوان فلسطینی با یک دختر روس در نوار غزه، در حالی که عروس از طریق تونلی زیرزمینی به قطر 80 سانتی متر و طول صدها متر از مصر به غزه فراری داده‌شده‌بود.
بنا به این گزارش این دو جوان پنج سال پیش از طریق اینترنت با هم آشنا شده بودند و یک روحانی روس که گردانندۀ یکی از فروم‌های سازمان‌های اسلامی‌ست باعث این امر خیر بوده، از قرار معلوم این روحانی برای جوان فلسطینی تعریف می‌کند که دختران روس زیادی مسلمان می‌شوند ولی چون محیط سکولار است برای ازدواج مشکل دارند. بعد هم دست او را به صورت مجازی در دست این دختر می‌گذارد.
در این مدت پسر زبان روسی یاد می‌گیرد تا با دختر که عربی را دست و پاشکسته بلد بوده بهتر ارتباط برقرار کند. پدر و مادر پسر هم در جریان کار بوده‌اند.
وقتی حماس بر غزه مسلط می‌شود جوان که فعال این گروه بوده تصمیم می‌گیرد عشق مجازیش را به واقعیت تبدیل کند و با یک برنامه ریزی دقیق حدود ده روز پیش دختر را از روسیه به قاهره می‌رساند، آنجا شیخی مصری او را تحویل می‌گیرد و به صحرای سینا می‌رساند که بهشت قاچاق‌چی‌هاست و با حفر تونل بالاخره دو دل‌داده در نوار غزه به هم می‌رسند. دوستان داماد گفته‌اند مهریۀ عروس که حدود 3000 دلار بوده نه به عروس و فامیلش بلکه به کسی داده شده که زیر خانه‌اش تونل حفر کرده‌اند.
زیبایی خاص و متفاوت روس‌ها نسبت به خاورمیانه‌ای‌ها مطمئناً جوان‌های فلسطینی دیگری را به همین راه خواهد کشاند، به دخترهای غزه حق می‌دهم اگر کمی نگران آیندۀ خود باشند.

Labels:

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

View My Stats